جستجو
Menu
مقالات علمی آموزشی
شاخه
بیانات امام خمینی(ره) پیرامون ورزش
ایجاد شده توسط : UserSiteJolfa در 09/29/2013 01:10:45 ب.ظ

ادامه مطلب...


بیانات رهبر معظم انقلاب درباره ورزش
ایجاد شده توسط : UserSiteJolfa در 09/29/2013 01:12:44 ب.ظ

ادامه مطلب...


ورزش از منظر جامعه شناسي و انسان شناسي


علي بابايي – منيره پنج تني

در تأمل اوليه درباره چيستي ورزش اگر آن را نوعي کنش اجتماعي و يا يک نهاد اجتماعي قلمداد کنيم بي شک جامعه شناسي اولين علمي است که براي بررسي موضوع ورزش داراي صلاحيت است، از طرف ديگر چون ورزش فعاليتي انساني و فرهنگي است پس پاي علم انسان شناسي نيز به ميان مي آيد. لذا براي بررسي موضوع ورزش از منظر اين دو علم پرسش هايمان را با دکتر ناصر فکوهي در ميان گذاشتيم که حاصل آن گفت و گويي شد درباره مباحثي چون تعريف ورزش، رابطه ورزش با نهادهاي مختلف جامعه مانند دين، فرهنگ، سياست و اقتصاد، رابطه ورزش با نهاد تعليم و تربيت، بررسي مفهوم ورزش در نگاه برخي از متفکران معاصر و رابطه بازي و ورزش.

***

 *نظر ورزي درباره ورزش شايد در وهله ي نخست براي برخي افراد عجيب و غريب به نظر برسد. اما ديرزماني است که ورزش به عنوان مفهومي چند جانبه جاي خود را در ميان دانش هاي علوم اجتماعي و فلسفه هاي مضاف باز کرده است. از شما مي خواهم ابتدا ورزش را تعريف کنيد و بگوييد ورزش چه کارکردهاي اجتماعي دارد؟

ـ بي شک مي توان درباره ورزش، همچون بسياري پديده هاي ديگر که امروز به مثابه پديده هايي «جهانشمول» و «بديهي» ما را احاطه کرده اند، تعريفي از نقطه نظر جامعه شناسي و انسان شناسي ارائه داد، اما مايلم از همين ابتداي بحث، بر نکته اي اساسي  تاکيد کنم که در اينجا همچون ساير مواردي که ما از چنين پديده هايي سخن مي گوئيم، صادق است. نخست آنکه اين پديده ها در فرايندي ساخته شده و شکل گرفته در يک ظرف زماني – مکاني از سطح يا سطوحي «محلي» به سطوح جهاني تعميم يافته اند، فرايندي که با رنسانس  و اومانيسم آن آغاز شده و با انقلاب هاي ديني و صنعتي و سياسي و اطلاعاتي  از قرن شانزده تا امروز ادامه مي يابند. صرف نظر از اينکه داوري مثبت يا منفي  ما درباره اين  انقلاب ها و  رابطه اي که ميان يک مرکز (اروپا و سپس جهان توسعه يافته) با پيرامون(ساير نقاط جهان) برقرار مي کنند و تلاش هايي که مي شود تا از طريق آن ها به  جهانشمولي ها و مشترکاتي در سطح زبان ها و فرهنگ ها، سبک زندگي و رويکردها و حتي انديشه ها رسيده شود، اين امري کاملا توهم زا است که انجام اين تلاش ها و لايه هاي کنشي و اثرات اوليه آن ها را اموري «طبيعي» بپنداريم و تصور کنيم که اين لايه ها لزوما در درازمدت تداوم يافته و  توانسته اند فرهنگ ها را شبيه به يکديگر کنند. واقعيت بيشتر در جايي در فاصله اين دو موقعيت است: ميان مرکز و پيرامون، ميان مرکزي که تلاش کرده است که «ديگري» را به يک «خود» ثانوي و وابسته به خود تبديل کند، و «خود» که تلاش کرده است که «تفاوت» خود را براي «خود» ماندن به هر قيمتي حفظ کند و هرچند در اين کار در حوزه مادي ساختار ها چندان موفق نبوده، در حوزه فرهنگي، روان شناختي و اجتماعي در بسياري موارد توانسته است که شوک ها را تحمل کند و خود را بازسازي کرده و يا دست کم  تحولات را در «خود» باز تعريف کند.

*اين مقدمات براي اين بود که ورزش را به عنوان يکي از اين نمونه ها برشمريد؟

ـ بله. ورزش نيز يکي از اين موارد است. البته همين جا بگويم که به دليل گستره بيش از اندازه بحث در بيشتر بخش هايي که به آن ها خواهم پرداخت مفهوم «ورزش» را از مفهوم «بازي» جدا مي کنم، ولو آنکه اين جدا کردن همانگونه که خواهيم ديد همواره حتي در سطح روش نيز ممکن نيست. اما به تعريف بازگردم: منظور از ورزش دستکم به صورتي که يوناني هاي عصر طلايي باستان به آن باور داشتند،  «پرورش مهارت هاي بدني» براي رسيدن به «بدن آرماني» از لحاظ  قدرت و زيبايي بود: بدني در خور آن که بتواند جايگاهي براي زبان و روح يوناني باشد. بدن آرماني ، بدني مردانه، عريان، ورزيده، جنگجو، سالم، جوان وکامل به شمار مي آمد و همين بدن بود که در فلسفه انسان شکل انگارانه يوناني (anthropomorph) در قالب ايزدان نظام چند خدايي يوناني ظاهر مي شد و در ايزدستان هاي يوناني(پانتئون) نه تنها فرصتي براي تجسم يافتن در  سنگ هاي گرانبها مي يافت بلکه بهانه اي بود براي پيوند خدايان قبايل مختلف  به مثابه ضمانتي براي پيوند و اتحاد پيروان آن خدايان در شهر (پوليس) يوناني. آزاد مردان يوناني، بهترين تجسم خود را در جوانان هر قبيله مي يافتند که نماد  و مظهر سلامت و قدرت و مهارت هاي آن قبيله به شمار مي آمدند و بايد با تمرين هاي دائم روزانه و شرکت در مسابقات دوره اي  و به ويژه  مسابقات بزرگ «المپيک» ( که از قرن هشتم پيش از ميلاد  آغاز مي شود) برتري قبيله و نظام خويشاوندي خود و نزديکي بيشتر بدن ها( و در نتيجه روح) خود را به خدايان نشان دهند. هم از اين رو بود که جنگ هاي قبيله اي و بين شهري در طول مسابقات المپيک کنار گذاشته مي شد، زيرا جنگي ديگر  و بسيار جدي تر در عرصه ميدان هاي ورزشي آغاز مي شد. جنگي که اشراف زادگان با بدن هاي عريان و ورزيده خود انجام مي دادند. کاربدني در يونان باستان تحقير مي شد، کما اينکه قدرت بدني براي کار نيز تحقير و در حد بردگان دانسته مي شد.

*چرا؟ پس آزاد مردان چگونه زمان خود را سپري مي کردند؟

ـ آزاد مردان زمان خود را با ورزش و بحث در محافل فيلسوفانه و يا تن دادن به لذت هاي زميني مي گذراندند که هر يک خدايي براي خود داشتند اما همگي در خداي بزرگ ، زئوس، تجسمي آسماني مي يافتند. هم از اين رو  مقايسه يونان باستان عصر طلايي با روم در قرون بعدي که در آن جاي ورزشکاران به «جنگجويان برده» يا گلادياتورها و يا  بربرهاي نظامي داده مي شود، کاملا روشن است: روم ، سقوطي ارزشي و اخلاقي و در يک معنا را در برابر يونان تجربه مي کند و آن  واگذاري جايگاه با ارزش «ورزش» به مثابه «آموزشي آسماني» به «ورزش» به مثابه «نمايشي زميني» است.

*نتيجه اين اتفاق چه بود؟

ـ آنچه از اين ميراث باستاني براي اروپاي پس از رنسانس باقي مي ماند و سپس از خلال فرايندهاي  استعمار و جهاني شدن به کل گيتي  سرايت مي کند نيز از اين دو مفهوم و ارزش در  امر ورزشي جدا نيست: آموزش و نمايش. امروز ما به رسم يونانيان  و اغلب بدون که بدانيم و يا  خود نقشي در اين امر داشته باشيم ورزش را تا رده هاي بالاي تحصيل دانشگاهي در برنامه اي آموزشي خود جاي مي دهيم و تماشاي ورزش به مثابه يک نمايش که هنوز رگه اي  از خشونت  ميدان هاي  رومي در آن باقي مانده است، را تجربه مي کنيم. اما طبعا در هر دو مورد  فرايندهاي ترکيبي آسيب زا وارد عمل شده اند و  آسيب هايي جدي در  نظام اجتماعي به وجود آورده اند که تلاش خواهم کرد در ادامه بحث به آنها اشاره کنم.

*پس پيش از وارد شدن به بحث بعدي لطف کنيد براي ما از اين بخش جمع بندي مختصري ارائه دهيد.

 بنابراين در اينجا به عنوان نتيجه گيري صرفا بر اين نکته تاکيد کنيم که منظور از ورزش کنشي است که سبب افزايش مهارت هاي بدني در کنشگر اجتماعي  با هدف بهبود موقعيت هاي ديگر ذهني يا بدني او و يا با اهداف نمايشي اغلب مستقيما يا غير مستقيما اقتصادي  بشود. درباره کارکردهاي اجتماعي ورزش در پرسش هاي بعدي پاسخ خواهم داد اما اينجا به همين نکته بسنده کنم که اين کارکردها نيز ، کارکردهايي ازلي و ابدي نبوده اند و در جوامع مختلف به صورت هاي مختلفي تعبير و تفسير مي شده اند، همانگونه که اصولا مفهوم «کارکرد» و مکتب «کارکردگرايي» يک ابداع متاخر است و لزوما ربطي به شيوه هاي استفاده و يا وجود يک پديده در يک جامعه خاص در زمان و مکاني ويژه نداشته است. 

*رابطه ورزش با ديگر نهادها و ساختارهاي مختلف جامعه مثل دين و فرهنگ چگونه است؟

ورزش در مفهوم يوناني – رومي آن پس از گسترش خود به کل جهان مسائل مختلفي رابه وجود آورد، زيرا فرهنگ هاي مختلف و نظام هاي گوناگون آنها هرگز داراي روابط يکساني با بدن نبوده اند. هر چند ما با امري نسبتا جهانشمول در سطح اکثريت فرهنگ هاي جهان روبروئيم و آن باور به  وجود دو عنصر «روح» و «بدن» و نوعي تقابل ميان آنها است. اما نه درک نسبت به هر يک از اين دو عنصر، نه نسبت به روابط پيچيده ميان آن ها و روابط ذهني و کنشي که بايد با آن ها در نظام هاي اجتماعي – فرهنگي وجود داشته باشد تقريبا نه در يک زمان و مکان  واحد و نه در زمان ها و مکان هاي مختلف يکسان نبوده است. فرهنگ ها در قالب هاي زماني – مکاني گوناگون اغلب  ذهنيت ها و روابط متفاوتي با هر يک از اين دو داشته اند و حتي  قائل شدن به  گسست محکم ميان آن ها همواره وجود نداشته است. از اين رو  تقابل  اروپايي محور مبتني بر تقابل  روح/ بدن لزوما نه هرگز وجود داشته و نه به نظر من هنوز  وجود دارد، اين بيشتر يک  تقابل «تصنعي» است که از ابتدا  حتي در مرکز،  امري بيشتر ساختگي و در خدمت ايجاد نظام هاي قدرت و ايدئولوژيزه کردن آن ها بوده است، تا آن که پايه و اساسي واقعي در سطح بيولوژيک و فرهنگي داشته باشد. حال اگر اجازه بدهيد در پاسخ بعدي من خود را به دوران معاصر يعني در جهان از قرن نوزدهم به اين سو و در ايران از ابتداي قرن بيستم تا امروز محدود مي کنم.

*دقيقا منظور شما چه دوراني است و در اين دوران چه اتفاقي افتاده است؟

ـ منظورم دوراني است که ما با پديده ورزش و ساير پديده ها در قالب  جديد و جهاني شده آن ها از خلال فرايند استعمار و پيدايش «جهان» در مفهوم مدرن آن سروکار داريم. فکر مي کنم اين مي تواند بحث را روشن تر کرده و به ما امکان دهد که فراتر از اين که درباره اين فرايندها که نوعي از جهانشمولي ولو آسيب زا را  تعميم مي دهند، به اين که در حال حاضر چه موقعيتي داريم و چشم انداز هاي احتمالي مان چيست، بپردازيم.

 

*از ديگر نهادها و ساختارهاي مهم جامعه، سياست و اقتصاد است که بايد در همين جا آن ها را نيز بررسي کنيم. پس پرسشم را چنين طرح مي کنم که  رابطه ورزش با سياست و اقتصاد چگونه شکل مي گيرد؟

ـ رابطه با سياست و اقتصاد از خلال  دو مجموعه بزرگ شکل مي گيرد که جهان جديد صنعتي و سپس اطلاعاتي را در طول 200 سال گذشته ساخته اند : از يک سو، دولت- ملت ها (يا دولت هاي ملي) که امروز تنها شکل موجوديت انسان ها در جهان هستند و هر کس در هر جايگاه و مقام و موقعيتي بايد به نوعي به آن ها متعلق باشد وگرنه درون گروهي قرار مي گيرد که به آن ها «بي وطن»  لقب داده اند و هر چند بسيار بزرگ هستند اما از محروم ترين مردم جهان به شمار مي آيند. و سپس، مجموعه بزرگ ديگري که به آن نام بازار مبادله داده شده است و امروز آن را بيشتر با عنوان بازار جهاني مي شناسيم. يعني  يک نظام اقتصادي که در آن اصل بر مبادله بين دو يا چند کالا از طريق دو يا چند کالاي ديگر است و به صورت مطلق و به خصوص در سال هاي قرن بيستم اين کالا هاي ميانجي، پول هاي دولت هاي ملي  و نهادهاي متولي اين مبادلات، بانک هاي دولت هاي ملي يا اتحاديه هاي رسمي و غير رسمي بين آنها هستند. من به پرسش شما از اين دو دريچه پاسخ مي دهم. ورزش در قالب سياسي و ورزش در قالب اقتصادي. در حوزه سياسي، ورزش ابزاري است عمدتا در خدمت قدرت دولت و همه قدرت هايي که قدرت آن ها را به مشروعيت مي شناسد. البته اين در اختيار قرار گرفتن اشکال بسيار پيچيده اي دارد و لزوما مستقيم نيست اما در بسياري از موارد هنوز حتي مستقيم نيز باقي مانده است. براي نمونه نگاه کنيم به «سازمان دهي» به ورزش در سطح يک کشور (دولت ملي) که اغلب از طريق به وجود آمدن واحدهاي ورزشي از خردترين شکل تا اشکال کلان،  فدراسيون هاي ورزشي، سازمان يافتن اين فدراسيون ها در سطوح استاني و ملي و سپس  سازمان يافتن آن ها بر اساس قوانين بين المللي (باز هم ميان دولت هاي ملي) انجام مي گيرد. دولت ها (بخوانيم قدرت ها) هستند که پيش از هر چيز «ورزش» را از «عدم ورزش» جدا مي کنند  مثلا گروهي از رفتارها را در رده «بازي» تحقير مي کنند و گروهي را شايسته نام «ورزش» مي دانند. دولت ها هستند که اجازه مي دهند چه کساني (جنسيت، سن، موقعيت جسماني و ذهني) مي توانند در چه شرايطي  اين يا آن ورزش را انجام دهند. البته اگر دولت ضعيف باشد، نظام اجتماعي به سوي خود انگيختگي مي رود (براي مثال نگاه کنيم به فوتبال کوچه و خيابان در جهان و به خصوص در امريکاي لاتين) اما اغلب دولت ها به دلايل سياسي و اقتصادي و اجتماعي بسيار سريع ورزش را از آن خود مي کنند.

*قدرت ها از چه وجوهي به ورزش ها اهميت مي دهند؟

ـ براي قدرت ها ورزش از چندين نظر حائز اهميت است که من صرفا تيتر وار آن ها را بر مي شمارم. نخست کنترل کالبدي  يا بدني اعضاي يک نظام سياسي که بايد کاملا در اختيار  قدرت باشند، اين کنترل کالبدي البته در همه ابعاد يعني حتي در کوچک ترين  رفتارهاي روزمره نيز وجود دارد ولي آن جا که بحث قدرت بدني (بدن قوي و زور فيزيکي) مطرح است، بدون شک قدرت بايد  دخالت بيشتري داشته باشد زيرا بنا بر تعريف مديريت و انحصار قدرت فيزيکي در جامعه در اختيار دولت است. براي مثال يک کنشگر اجتماعي حق ندارد از زور خود (بدن ورزيده و قدرتمند) عليه يک کنشگر ديگر استفاده کند ، مگر آن که دولت اين اجازه را به او بدهد . پس اولين بعد اهميت ورزش براي قدرت ها، کنترل بدني جامعه به مثابه پايه کنترل عمومي سياسي است. بعد ديگر، براي دولت ها، به ويژه دولت هاي رفاه و مدرن، کاهش هزينه هاي اقتصادي جامعه (در حوزه سلامت) از خلال  تعميم رفتارهاي ورزشي است. چنين بعدي شايد کمتر در دموکراسي ها نمايان باشد اما در  نظام هاي توتاليتر (براي مثال چين  و کره شمالي کمونيست) مسئله کاملا روشن است، تمرين هاي بدني و ورزشي به صورت اجباري انجام مي گيرند تا سلامت افراد جامعه افزايش يافته و هزينه هاي دولتي کاهش يابد. بعد ديگر، آموزش است، که سواي آموزش رسمي در مدارس که بيشتر نوعي بازمانده نظام يوناني – رومي است، بايد به ويژه بر آموزش هاي نظامي اشاره کرد: ورزش ابزاري براي ساختن «کنشگرجنگجو» است. سربازان در دوران آموزشي به شدت زير فشار هاي بدني قرار مي گيرند. برخي از نيروهاي ويژه تمرين هاي خاصي را از لحاظ ورزشي مي گذرانند (براي مثال نگاه کنيم به تربيت تفنگداران دريايي امريکا) تا بدني قدرتمند و بسيار مقاوم پيدا کنند که بتواند بدترين شرايط فيزيکي را تحمل و در سخت ترين شرايط  دستورات قدرت فوقاني را به اجرا درآورند. آنچه در اينجا انجام مي گيرد، نوعي تمرين ورزشي است، و جالب است که بدانيم تقريبا تمام آموزش هاي نظامي  «رشته هاي» ورزشي نيز هستند. شايد بتوان اين نوع از ورزش را «ورزش در خدمت سرکوب» ناميد.

*علاوه بر آن چه تا کنون گفتيد آيا ورزش از جنبه ديگري هم براي قدرت ها حائز اهميت است؟

ـ جنبه ديگر ورزش براي قدرت ها، بعد نمايشي آن است. قدرت ورزشي يعني داشتن بهترين «نتايج» ورزشي (بيشترين تعداد مدال ها در  مسابقات بين المللي) به نوعي يک نمادگرايي قدرت سياسي است: قدرت نظام سياسي خود را در قدرت ورزشکارانش نشان مي دهد. البته اکثر دولت ها براي موفقيت در اين زمينه و براي آنکه با يک تير دو نشان بزنند، از ورزش بين المللي و ملي در سطح مسابقات براي ايجاد زمينه هاي افزايش انسجام اجتماعي و غرور«ملي» ( بالا بردن قدرت دولت – ملت) و درعين حال بالا بردن قدرت چانه زني بين المللي با بالا بردن پرستيژ خود به عنوان نظام سياسي نيز استفاده مي کنند. براي مثال در تمام طول سال هاي  تداوم نظام هاي توتاليتر در کشورهاي اروپاي شرقي و شوروي پيشين، اين کشورها بيشترين تعداد مدال ها را در المپيک ها مي آوردند ، چيزي که هنوز در مورد چين و در شکلي ديگر در مورد کشور ايالات متحده نيز صادق است. اما آن سوي سکه ، سرمايه هاي گسترده در زمينه ورزش براي بهره برداري سياسي از آن بوده و هست: ورزشکاران از بهترين امکانات  که اغلب مردم از آنها محروم بودند، برخوردار شده و با هر مدال جديد اين امکانات  و امتيازات مادي افزايش مي يافت. و در نهايت بردن مدال هاي بيشتر بايد نشان مي داد که کدام  نظام برتر است (نگاه کنيم به رقابت تنگاتنگ شوروي و ايالات متحده در ميدان هاي ورزشي ، همچون عرصه فضا و ساير عرصه ها در دوره جنگ سرد).  اين ها اندکي از جنبه هايي هستند که مي توان در ورزش در رابطه اش با سياست به آنها اشاره کرد اما بحث بسيار مفصل تر است و خوانندگان علاقمندان مي توانند به ويژه به آثار جامعه شناساني چون "بروم" رجوع کنند.

*با توجه به اينکه پيگيري مسائل تربيتي از علائق شخصي من است برايم بسيار جالب خواهد بود بدانم ورزش با نهاد تعليم و تربيت در جامعه چگونه تعامل دارد؟

ـ به نظرم اين يک رابطه چند وجهي و بسيار مهم است که مي تواند در تمام ابعاد يک جامعه به طور مستقيم و غير مستقيم تأثير بگذارد.

اين تعامل در بخش بزرگي از خود، همان گونه که گفتم، يک بازمانده نظام يوناني ـ رومي است. البته تمرين هاي بدني که بهتر است آن ها را با تبعيت از  رساله مارسل موس «فنون بدني» بناميم،  بنا بر سنت هاي فرهنگي مختلف در پهنه هاي گوناگوني از جهان مشاهده شده اند. براي مثال در قبايل شکارچي و گرد آورنده بنا بر مورد  برخي از قابليت ها مثل دويدن، پرتاب نيزه، و حتي فنون بدني دفاع از خويش دربرابر دشمن يا جانور مورد شکار تقويت شده و آموخته مي شده است . اما آيا اين را مي توان  «ورزش » و يا  «رقابت» ناميد؟ «بازي» و «مسابقه» بر سر مهارت هاي بدني در اين قبايل زياد ديده مي شده، اما آيا اين بدان معنا است که ما در منطق «ورزش» هستيم؟ مثال ديگر، در  فرهنگ هاي هندواروپايي، در کاست جنگجويان، مهارت بدني مربوط به جنگ، کمانگيري، کشتي گيري، پرتاب نيزه، اسب سواري و... تقريبا همه جا رايج بوده اما از منطق يکساني به ويژه در اقتصاد و سياست و  نمايش تبعيت نمي کرده است. همين را بايد در مورد فرهنگ هاي بودايي و کنفسيوسي در چين و شينتويي در ژاپن گفت. در يک کلام مي توان ادعا کرد که بخشي از نظام هاي آموزش در اکثريت قريب به اتفاق فرهنگ ها به آنچه امروز ما «ورزش» مي ناميم تخصص داشته است. اما مشکل اساسي در آن است که «ورزش» در مفهوم کنوني آن و «نظام هاي آموزش همگاني» و سلسله مراتبي از  دبستان تا دانشگاه يکي از ابداع هاي دولت مدرن است و دولت مدرن به صورت گسترده اي پديده اي اروپا محور با تمام مزايا و تمام مشکلات و آسيب هاي آن است.

*بسيارخوب! تا به اينجا به ورزش از منظر تاريخي پرداختيم و با رويکردي جامعه شناسانه رابطه آن را با نهادهاي جامعه مدرن بررسي کرديم. حالا در ادامه اگر موافق باشيد قبل از اينکه ورزش را از منظر علم انسان شناسي بررسي کنيم، به طور مشخص نگاهي هم به آثار و انديشه هاي چند صاحب نظر در اين حوزه بيندازيم و براي شروع هم بفرماييد مهم ترين اشخاصي که در دوران معاصر به طور خاص در مورد ورزش نظر ورزي کرده اند چه کساني هستند؟

ـ در اين مورد شما را به مقاله اي که در مجله آيين شماره 30-31 شهريور 1389  از من منتشر شده و البته موضوعش فوتبال بود اما  در آن به صورت گسترده بحث نظري ورزش را مطرح کرده ام رجوع مي دهم. ما به عنوان انسان شناس بيش از هر کس در بررسي ورزش به مسئله جامعه شاسي يا انسان شناسي بدن ارجاع مي دهيم که در آن قديمي ترين نمونه هاي نظري (به جز کلاسيک هاي يوناني) "روبر هرتز" (Robert Hertz)(نظريه دست راست) و "مارسل موس" (Marcel Mausse) (فنون بدني) هستند. بعدها کارهاي اين انسان شناسان ادامه پيدا کرد و امروز بيشترين  تمرکز در حوزه مطالعات بدن دست کم در فرانسه در  مطالعات "داويد لوبرتون" (David Le Breton) ديده مي شود که از دوستان بسيار انديشمند ما است. کتاب «جامعه شناسي» بدن او را خود من ترجمه کرده و در دست انتشار دارم اما اکثر کتاب هايش زير نظارت من و با مقدمه خودش بزودي در زبان فارسي منتشر مي شود کتاب هايي مثل «انسان شناسي صدا»، «انسان شناسي عواطف»، «در ستايش قدم زدن»، «انسان شناسي درد» و... از طرف ديگر کار هاي ارزنده انسان شناس ديگري که او هم از دوستان ما و ايران شناس هم هست يعني "کريستيان برومبرژه" (Christian Bromberger) بر روي فوتبال از جمله فوتبال ايران را نبايد از ياد برد. براي برومبرژه  ورزش بيش از هر چيز در بعد آييني آن ديده مي شود. چيزي که  جامعه شناس فرانسوي ديگر "ژان ماري بروم" (Jean-Marie Brhom) به شدت در کارهايش  با آن مخالف است و ورزشي نمايشي به ويژه فوتبال را در محوريت پولي و  به مثابه انگيزه هاي اجتماعي ايجاد خشونت و نژاد پرستي و غيره مطرح مي کند. در زبان انگليسي بايد بيش از هر کس به جامعه شناسي گافمني و مفهوم نمايش در نزد او تاکيد کرد و در کنار او البته به مجموعه بزرگ انسان شناسان بدن  و اجرا و نمايش از "ويکتور ترنر تا مري داگلاس". شايد بد نباشد که به اثر معروف گيرتز نيز که نمايش را در محوريت ورزش قرار مي دهد و در مفهوم «مسابقه» ارائه اش مي دهد يعني  «جنگ خروس در بالي» نيز اشاره کنيم. او نشان مي دهد که چگونه انسان ها از خلال روابط رقابتي  و با امتداد بدن خويش در جانوران ، فرهنگ هايشان را مي سازند و بازتوليد مي کنند. و شکي نيست که به نظر من، جايگاه متفکراني چون پير بورديو (آنگاه که بحث سليقه و سبک زندگي مطرح باشد)، فوکو (آن گاه که بحث شکل يافتن مدرنيته و نظم جديد جهاني درجوامع انساني مطرح باشد) و دولوز (آنگاه که بحث مفهوم لذت و روانکاوي آن در  ايجاد  عناصر مدرن رابطه بدني مطرح باشد) بيش از آنکه در چارچوب  جامعه شناسي فرانسه قرار بگيرند داراي ابعاد جهانشمول نظري هستند.

*مي خواهم به سراغ «رابرت کي. مرتون» موسس نظريه پردازي واقعي و تجربي بروم.  نظريه مرتون درباره ساختار اجتماعي چه کاربردي در ورزش دارد؟

ـ درباره مرتون بايد گفت که او بيش از هر چيز تحت تاثير جامعه شناسي کارکردگراي پارسوني است و در نهايت بيشتر يک جامعه شناس علم به حساب مي آيد و نه يک نظريه پرداز ورزش به مثابه کنش اجتماعي. اشکال کارگردگرايان از جمله  مرتون در آن است که اهميت زيادي به مفهوم کارکرد و مفاهيم بيرون آمده از آن از جمله کژکارکرد (dysfunction) براي درک پديده هاي اجتماعي پيچيده نظير  «انحراف» و «جنايت» مي دادند و اصولا اين نام گزاري ها را نيز به نوعي ما  از آنها به ارث برده ايم . بنابراين فکر نمي کنيم  نظريه پردازي مثل مرتون  چارچوب نظري خوبي را بتواند براي درک پديده ورزش به ما بدهد  مگر آنکه نگاهمان به ورزش صرفا  آسيب شناختي باشد و آن هم از نوع کارکردگرايانه اش.  من به هر سو گمان مي کنم که ابعاد نمادين، آييني، سياسي و تربيتي  و فرهنگي در ورزش بسيار بيشتر است و کارگرد گرايي را نگاهي سطحي نسبت به آن مي پندارم.

*بخشي از انديشه گافمن درباره مدل نمايشي Dramatical-Model است. به نظر شما آيا اين انديشه او مي تواند ورزش را هم مورد بررسي خود قرار دهد؟

ـ صد در صد. همانگونه که گفتم. گافمن با نظريه نمايش و «صحنه پردازي زندگي روزمره» خود توانست يکي از قدرتمندترين ابزارهاي نظري قرن بيستم را به ما ارائه دهد که مي توان از آن در  اکثريت قريب به اتفاق پديده هاي فرهنگي و اجتماعي امروز استفاده کرد. به ويژه آنکه جامعه امروزي همانگونه که گي دوبور(Guy debord) فرانسوي نيز در کتاب «جامعه نمايش» بدان اشاره مي کرد و بعدها بودريار بهتر از هر کس اين امر را در مفاهيم «شبيه سازي» خود نشان داد، به سوي  «نمايشي شدن» شديد مي رود که به خوبي  با انقلاب فناورانه آخر انسان، يعني انقلاب اطلاعاتي و  رايانه اي  و شبکه هاي الکترونيک اجتاعي که حاصل آن بوده اند، انطباق دارد. از اين رو، گافمن مي تواند يکي از بهترين ورودي ها براي درک نظري پديده ورزش باشد البته در بعد نمايش آن و در سبک زندگي که ابعادي بسيار مهم هستند. البته اضافه کنم که حرکت در خط گافمني  به نظر من لزوما بايد با  رويکردي بر اساس روش شناسي مردمي (ethnomethodology) امثال گارفينکل همراه باشد يعني حرکت به طرف تحليل  پديده هاي بي نهايت خرد و يا آن چيزي که گيرتز به آن «توصيف انبوه» (thick description) مي گفت. «بدن به نمايش گذاشته شده» پديده اي است که به شدت پيچيدگي مي يابد و اين پيچيدگي را تنها مي توان در  ابعاد  بسيار خرد تحليل کرد.  اينجا است که ما نه فقط بايد در برابر  نظريات کلاني مثل کارکردگرايي بايستيم بلکه اين را نيز بايد بپذيريم که اغلب نظريات جامعه شناسي آسيب شناختي ورزش نظير نظريات بروم  بخش بزرگي از دقت خود را در درک پديده ورزش از دست مي دهند.

*دکتر محمدرضا مهرآيين در کتاب «نظريات جديد جامعه شناسي و ورزش» علاقه «آنتونيو گرامشي» به ورزش را صفر دانسته ولي چنين ادامه مي دهد که  «عقايد او به طور وسيعي در تحليل اجتماعي از ورزش تأثير داشته است. چهارچوب نظري گرامشي در پژوهش علوم اجتماعي در کل و به ويژه در ورزش، مفهومي گرامشي از «سلطه» و «ملّي-مردمي»است.» آيا با اين انديشه موافقيد و اگر امکان دارد بيشتر درباره انديشه گرامشي و تأثير آن در ورزش توضيح دهيد.

ـ بديهي است که اغلب نظريه پردازان بزرگ نمي توانسته اند در مورد  پديده «کنشي» بسيار پر اهميتي مثل ورزش بي توجه باشند اما اين به معناي آن نيست که ما هر بار بخواهيم از هر نظريه پردازي، يک نظريه پرداز ورزش بسازيم. در تاريخ نظريات جامعه شناسي و سياسي، درباره  نقش گرامشي تا حد زيادي اجماع وجود دارد: اين نقش عمدتا به سنتي بر مي گردد که گرامشي عمده بنيانگزار آن بود و آن  فاصله گرفتن از مارکسيسم سطحي شرقي (لنيني _ استاليني) و فراهم کردن راه براي مارکسيسم غربي (فرانکفورتي _آلتوسري) . در اين راستا نمي توان منکر آن شد که  خروج گرامشي از منطق زير بنا / روبنا در مارکسيسم کلاسيک لنيني و اهميتي که وي براي فرهنگ به مثابه يکي از مهم ترين  محورهاي جوامع مدرن  قائل شد چگونه تاثير سريع خود را بر شکل گيري جريان هاي تروتسکيستي از يک سو و جريان هاي به ويژه فرانکفورتي (آدورنو، هورکهايمر و ديگران) از سوي ديگر و شکل گيري يک مارکسيسم فلسفي فرانسوي با محوريت آلتوسر و ساير ساختارگرايان گذاشته است  و در انگلستان نيز با مکتب بيرمنگام يا همان مکتب معروف به «مطالعات فرهنگي »(cultural studies) با متفکران بزرگي نظير استوارت هال، ريچارد هوگارت (Richard Hoggart) ريموند ويليامز(Raymond Williams)  که اگر فرانکفورتي ها مطالعه فرهنگ مردمي را آغاز کردند ، آنها نيز توانستند به خوبي آن را به کنش هاي گسترده مصرف فرهنگي از جمله ورزش گسترش دهند و سرانجام به نظر من به صورتي باز هم غير مستقيم تر  هم مي توان به تاثير گزاري نظريات فرهنگي مارکسيسم بر فوکو و بورديو صحبت کرد و هم در شاخه اي ديگر و بسيار دورتر از «مکتب جامعه شناسي شيکاگو»(زنيانسکي، پارک و غيره). نهايتا به گمان من، بهتر است  سهم نظريه پردازان  خالصي مثل  گرامشي و حتي آلتوسر را از  نظريه پردازان کنش همچون بورديو و هال و ديگران جدا کنيم. 

*آيا از انديشه پير بورديو مي توان مدلي را استخراج کرد و در آن مستقيم و يا غير مستقيم به ورزش پرداخت؟

ـ بدون شک و ترديد . بورديو در چندين کتاب و مقاله خود به صورت مشخص بر اين مسئله تاکيد داشته است:  مقاله معروف «چگونه مي توان يک ورزشکار بود؟» او که در کتابش يا عنوان «مسائل جامعه شناسي» منتشر شده است به طور خاص به ورزش و به طور دقيق تر فوتبال اختصاص دارد و  همچمنين  کتاب معروف او «تمايز» به صورت تفصيلي به ورزش پرداخته شده است. از شاگردان بورديو نيز لوئيک وکان (Loiic Wacquant) از جمله به ورزش بوکس با روش هاي مردم نگاري پرداخته است.

*مهم ترين و برجسته ترين انديشه بورديو درباره ورزش چيست؟

ـ اصل نظريه بورديو در حوزه ورزش را بايد به مسئله «سليقه» و چگونگي شکل گرفتن اجتماعي آن مربوط دانست. براي مثال در فرهنگي مثل فرهنگ ما  چرا ورزشي مثل تنيس (همچون بسياري فرهنگ هاي ديگر) جنبه «اشرافي» دارد و ورزشي مثل «کشتي» ، جنبه مردمي  در حالي که «فوتبال» در عين مردمي بودنش، بخش بزرگي از اشراف را نيز به سوي خود جذب مي کند. نظريه بورديو که آن را در مفهوم «عادتواره» (habitus) خلاصه مي کند مبني بر آن است که در ورزش همچون هر کنش اجتماعي و فرهنگي ديگر مجموعه بزرگي از  ورودي هاي تمايز دهنده کنشگران اجتماعي وارد عمل مي شوند که امکان مي دهند اين کنشگران با يکديگر بر سر امتيازات واقعي رقابت کنند. در اين رقابت که گاه بي رحمانه است کنشگران ابايي از آن ندارند که يک کنش را «تحقير» کنند تا بهتر بتوانند کنشگران تابع آن را زير سلطه بکشند و يا برعکس از خلال «زيبا سازي» هاي مختلف، کنش ديگري را در نظام ارزشي کنش اجتماعي بالا ببرند. البته بورديو  تمام جنبه هاي ديگر ورزش از جمله جنبه هاي سياسي و اقتصادي و  آييني آن را نيز از همين دريچه تحليل مي کند که به نظريه معروف سرمايه ها و ميدان او بر مي گردد.  

*حالا برويم به سراغ ورزش از نگاه انسان شناسي. اين علم، ورزش را از چه جنبه اي مورد بررسي قرار مي دهد؟

 ـ برخلاف «مردم شناسان» کلاسيک که بيشتر به پديده هاي اجتماعي در قالبي استعماري نگاه مي کردند و مي کنند و مردم شناسي را علم شناخت «ديگران ِ دوردست» و فرهنگ هاي غير شهري و «ابتدايي» مي شمارند، انسان شناسان ديدگاهي متفاوت دارند که تفاوت ماهوي با جامعه شناسي ندارد، بلکه بيشتر  تفاوت آنها روش شناختي است. هر چند روش شناسي  طبعا محتواي پژوهشي را تغيير مي دهد. اگر  جامعه شناسان بيشتر بر جنبه هاي کلان و روندهاي عام در ورزش تحقيق مي کنند و براي اين کار طبعا ناچارند از روش هاي کمي يا از مجموعه اي از روش هاي کمي و کيفي استفاده کنند. انسان شناسان برعکس، بر جنبه هاي خرد ورزش کار مي کنند و براي اين کار بايد از روش هاي کيفي استفاده کنند هرچند گاه نيز  ناچار مي شوند اين روش ها را با روش هاي کمي  ترکيب کنند. براي مثال موضوعي چون تاثير خشونت فوتبال بر جامعه شهري و مثلا پديده اوباشيگري، چندان ربطي به انسان شناسي ندارد و بايد به وسيله جامعه شناسان در ابعاد نسبتا بزرگ و با روش هاي بيشتر کمي مطالعه شود. در حالي که موضوعي چون فرايند شکل گيري اييني خشونت در يک استاديوم ورزشي خاص، موضوعي دقيقا انسان شناسانه است که جز با روش هاي کيفي (حضور درميدان، مشاهده ، مصاحبه هاي تفصيلي، روايت نگاري، مطالعه تاريخ فرهنگي و ...) امکان پذير نيست. پرسشي که اغلب مطرح مي شود اين است که کدام حوزه مهم تر است که پاسخ روشن است: هر دو. ما نمي توانيم مطالعات گسترده و پيمايشي را رها کنيم و فقط به مطالعات  موردي  مبتني بر مردم نگاري  اکتفا کنيم، همانگونه که نمي توانيم، ديدگاهمان نسبت به ورزش را درچارچوب هاي خرد حفظ کنيم و انتظار داشته باشيم که بتوان بر اساس اين مطالعات برنامه ريزي ها و سيستگزاري هاي فرهنگي و اجتماعي اساسي انجام داد.

*انسان شناسي ورزش چه اهدافي دارد؟ به عبارت ديگر آيا مي توانيم بگوييم انسان شناسي در ورزش اهداف ويژه اي را بررسي مي کند و به دنبال کسب نتايج ويژه است؟

ـ اهداف انسان شناسي ورزش با اهداف انسان شناسي به طور کلي تفاوت ندارد: هدف همواره شناخت بيشتر و بهتر انسان است. اما در انسان شناسي ورزش اين کار ازطريق  کنش هاي ورزشي انجام مي گيرد. در حالي که در حوزه اي ديگر مثلا انسان شناسي پزشکي اين کار از طريق شناخت درد و بيماري و  تشخيص و غيره انجام مي گيرد. متاسفانه در کشور ما هنوز اين شاخه شکل نگرفته است. در سايت «انسان شناسي و فرهنگ» ما يک بخش فرهنگ گشوده ايم و در انجمن جامعه شناسي ايران نيز يک گروه علمي مطالعات ورزش مشغول به کار است، کتاب هاي اوليه اي نيز در اين موارد  منتشر شده اند اما با توجه به گستره عظيمي که ما با آن سروکار داريم اگر بگويم کار چنداني انجام نشده است  چندان حرف گزافي  نبوده است.

*همان طورکه شما هم در ابتداي مصاحبه گفتيد به نظر مي رسد "ورزش" و "بازي" دو مفهوم کاملا در هم تنيده اند و نمي توان آن ها را به راحتي از يکديگر جدا ساخت. علم انسان شناسي چه نظري در اين مورد دارد؟

ـ از لحاط تاريخ انسان شناسي و جامعه شناسي در ابتدا مطالعات ورزش و مطالعات بازي بسيار به يکديگر نزديک بودند و  برخي از نظريه پردازان نيز در اين جهت پيش رفتند. اما بسيار زود  يعي تقريبا در همان دهه?هاي نخست شکل گيري علوم اجتماعي يک جدايي اساسي اتفاق افتاد که مطالعات مربوط به بازي را به سوي حوزه هاي ديگري کشاند که برخي به انسان شناسي و جامعه شناسي نزديک بودند و برخي بسيار دور. براي مثال مطالعات فلکلوريک بر ورزش و بازي، در چارچوب فرهنگ عامه قرار مي گيرد و در آن گاه به صورت حتي تاسف باري در سطح تحليل بازي و ورزش را  يکي مي پندارند. اما مطالعات جديدتر در اين زمينه خوشبختانه توانسته اند فاصله گزاري لازم را انجام بدهند. هر چند نزديکي به دليل وجود پديده هاي آييني و نمادين  در هر دو کنش ناگزير است. اما در حوزه هاي ديگري همچون علوم تربيتي، روانشناسي و حتي مديريت، مطالعات انجام شده بر پديده بازي آن را به کلي از جامعه شناسي و انسان شناسي دور کرده است.  با اين وصف براي انسان شناسان روشن است که در ورزش و در بازي با «دو» پديده متفاوت سروکار دارند که هر چند هر دورا مي توان در اوقات فراقت يافت اما دلايل اجتماعي پديدار شدن آنها،  شکل تحولشان، ابعاد گوناگونشان و تاثيرات و پي آمدهاي اجتماعي شان بسيار متفاوت هستند. اما اين تفاوت را بايد در سطح خرد جست و نه در سطح کلان. اين نکته را نيز به صورت بسيار کوتاه بيافزايم که  معيارهاي ما با معيارهاي سازمان هاي ورزشي که برخي از «بازي ها» مثل شطرنج را «ورزش» مي گيرند و برخي را از آن بيرون مي رانند يکي نيست ولي با آن معيارها تضاد  سخت و تفاوت هاي بسيار  گسترده ندارد. در يک کلام، هر چند اين کلا بدون شک بحث را تقليل مي هد،  براي انسان شناسان مسئله «ورزش» مسئله «بدن» است و مسئله بازي، مسئله «تفريح»، اين تقابل را مي توان تا جايي پيش برد که يه يک تقابل ساختاري درد (ورزش) و لذت(بازي) رسيد. اما اين بحثي طولاني است که در حال حاضر نمي توانم وارد آن شوم.

*کندال بلانچارد در کتاب «مردم شناسي ورزش» مي گويد: «تعريفي که مي توان براي بازي از نظر فرهنگي مطرح ساخت، به مردم شناسي ورزش مربوط است. بازي نه تنها پديده اي جهاني براي انسان ها است بلکه در ميان ساير حيوانات هم وجود دارد.» به نظر شما اولا چگونه مي توان از بازي تعريفي فرهنگي ارائه کرد و ثانيا چرا نويسنده بازي را فاکتوري مشترک ميان انسان و حيوان برشمرده است؟

ـ فکر مي کنم در اين مورد توضيح کافي را در پرسش هاي بالا دادم ، با اين وجود براي تکميل آنچه گفتم، بايد بيافزايم که بازي را مي توان نوعي کنش زيستي (بيولوژيکي) – فرهنگي به حساب آورد که به صورت خود آگاه و ناخود آگاه روابط کنشگر اجتماعي را با محيط طبيعي و محيط انساني اش تنظيم و امکان ايجاد همسازي ميان آنها را که با اقتصاد بيولوژيک هماهنگي دارد فراهم مي سازد. مطالعات رفتار شناسان جانوري جديد نظير  فرانس دو ووال (Frans de Waal) نيز اين امر را تاييد مي کنند که بازي، نقشي اساسي در  فرايندهاي اجتماعي شدن و آموختن رفتارها و مهارت هاي اجتماعي دارند. کنشگران اجتماعي همچنين بازي را به مثابه يک استراتژي در روابط اجتماعي ميان يکديگر نيز به کار مي برند که اينجا باز به نظريه گافمني نزديک مي شويم. در مورد انسان ها، بازي داراي کارکردها و کژکارکردهاي بسيار بيشتري است که فراتر از موقعيت هاي بيولوژيک مي روند و فرهنگ، آيين، نظام هاي نشانه و نماد شناختي در آنها بسيار پر رنگ است. هم از اين رو بخش پر اهميتي از شاخه هاي مختلف انسان شناسي و شاخه اي خاص در اين رشته به مسئله بازي پرداخته است. اما همانگونه که گفتم، روان شناسي، تعليم و تربيت و مديريت و برخي شاخه هاي ديگر وارد مطالعات بازي شده و رويکردهاي جديدي را وارد آن کرده اند که با رويکرد انسا شناختي تفاوت زيادي دارند. 

*جناب فکوهي به پايان مصاحبه نزديک مي شويم، لطفا بفرماييد وضعيت انسان شناسي ورزش در ايران چگونه است؟

ـ در ايران متاسفانه چه انسان شناسي بدن و چه انسان شناسي ورزش، بسيار ضعيف هستند و در آن ها کار  قابل توجهي انجام نشده است. البته اين امر را من خارج از مطالعات و تک نگاري هاي عموما توصيفي مطرح مي کنم که حدود سي يا چهل سال پيش چه به وسيله نهادهاي مرکزي نظير راديو و تلويزيون و وزارت فرهنگ و سپس ارشاد و چه دانشگاه ها در اين حوزه ها انجام شده اند. در سطوح محلي افزون بر اين نهادها، ما با  تعداد زيادي مطالعات و تک نگاري هاي محلي نيز روبرو هستيم که اغلب حاصل علاقمندي و تعلق هاي  هويتي در سطح بومي و قومي هستند.

*از نظر شما اين که علم انسان شناسي، ورزش را در ميان قوميت هاي مختلف بررسي کند، چه ضرورت و اهميتي دارد و در سطح کلان چه کمک هايي مي تواند به ما بکند؟

ـ اين پرسش شما بسيار مهم است. شناخت و تحليل و استفاده از مطالعات جديد تحليلي بر اساس روش شناسي هاي تازه براي شناخت و ايجاد همسازي ميان هويت هاي قومي و محلي با هويت مرکزي و ميان هويت هاي محلي و قومي با يکديگر بسيار اهميت دارند و مي توانند کمک هاي زيادي به ما در برنامه ريزي ها و سياستگذاري هاي فرهنگي به طور مستقيم و در ساير سياستگذاري ها به صورت غير مستقيم بکنند. بازي ها، همچون ساير مهارت هاي بدني بخش مهمي از هويت هاي محلي و بومي را تشکيل مي دهند و از اين رو براي ما ضرورت دارد که مطالعه آنها را به مثابه بخشي از مطالعات قوم شناختي، زبان شناختي، نماد شناختي و ساير مطالعات فرهنگي بر اقوام ايراني قرار دهيم. نکته اي که به نظرم بايد شايد بيش از ديگر موارد در اينجا برآن تاکيد کنم، اختصاص دادن بخشي از مطالعات به طور خاص بر «بازي هاي زباني» در هر دومفهوم اين اصطلاح است، يعني هم مطالعه بر استفاده از چرخش ها و استراتژي هاي زباني در زبان متعارف گروه هاي مختلف زباني ما (در شرايطي که ما با بيش از پنجاه زبان محلي سروکار داريم) و هم مطالعه بر «بازي هاي متکي بر زبان و مکالمه و شعر و ادبيات» که خود موضوعي است در چارچوب فرهنگ عامه يا فلکلور.

**اين گفت و گو در چارچوب همکاري مجله اطلاعات حکمت و معرفت با سايت انسان شناسي و فرهنگ (anthropology.ir) انجام و منتشر شده است.

 

 

برگرفته از مجله اطلاعات حکمت و معرفت / شماره 10 ، سال هفتم

print
rating
  نظرات